close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه 20
loading...

ایران توپ

#داستانک  خرابی سقف.   زمستون اون سال بارون شدیدی  اومد... گویا آشغال راه ناودون را بسته بود و سقف آشپزخونه مون اولش نم داد و بعد مقدار زیادی از گچهاش ریخت بطوری که تیرچه های سقف پیدا بود و شکل زشتی پیدا کرده بود یک روز یکی از دوستام بهم گفت من گچ کاری و سفید کاری بلدم مقداری…

داستان کوتاه 20

مدیر بازدید : 38 جمعه 11 تير 1395 نظرات ()

#داستانک  خرابی سقف.

 

زمستون اون سال بارون شدیدی

 اومد...

گویا آشغال راه ناودون را بسته بود و سقف آشپزخونه مون اولش نم داد و بعد مقدار زیادی از گچهاش ریخت بطوری که تیرچه های سقف پیدا بود و شکل زشتی پیدا کرده بود

یک روز یکی از دوستام بهم گفت من گچ کاری و سفید کاری بلدم

مقداری گچ بگیر تا یک روز

بیام و سقف آشپزخونه تون رو تعمیر کنم

منم یه روز جمعه، گچ خریدم و به دوستم زنگ زدم تا بیاد و سقف رو تعمیر کنه...

دوستم وسایلش رو آورد و شروع به کار کرد...

تا عصر ، کار تعمیر سقف، تموم شد

من به سقف نیگاه کردم و دیدم که چه عالی و خوب شده

مزد دوستم رو بهش دادم و اونم تشکر کرد و رفت

شب که همسرم اومد خونه 

با خوشحالی آوردمش توی آشپزخونه و گفتم ببین چقدر خوب شده ...سقف درست شد..

همسرم با عصیانیت گفت این دیگه چیه؟!

کی این بلا رو سر سقف آورده؟!

انگار گربه چنگ زده به سقف....

من گفتم ...کجاش بده؟! سقف به این صافی و سفیدی کجاش بده؟!

همسرم گفت والله چشمات عیب داره...

خلاصه یه دعوای مفصل کردیم و دو سه روز با هم قهر بودیم...

من دیگه چیزی نگفتم اما از اون روز به بعد هر کس میومد توی آشپزخونه... از سقف ایراد میگرفت...

اولش من زیر بار نمی رفتم اما کم کم به این فکر افتادم که شاید اونا درست میگن ...باید منطقی باشم و یه سری به چشم پزشک بزنم

یه روز یواشکی رفتم چشم پزشک و بعد از بینایی سنجی 

دکتر گفت چشمات هم ضعیفه و هم آستیگماته...

بعدم عینک برام نوشت

چند روز بعد ،عینک رو گرفتم و زدم به چشمم و اومدم خونه...

مستقیم رفتم داخل آشپزخونه و به سقف نیگاه کردم

دیدم خدای من...این چه سقفیه؟!

واقعا انگار گربه چنگ زده بود به 

سقف...

اصلا قشنگ نبود...سقف، کج و کوله و ناصاف و موج دار شده بود...

با عصبانیت زنگ زدم به دوستم و گفتم 

دستت درد نکنه...این کار بود برای ما کردی...آبروم پیش زنم رفت...آخه این چه نوع گچ کاریه؟!!!...

دوستم گفت بعد از یک ماه حالا یادت اومده زنگ بزنی؟!

چطور روز اول ایراد نداشت؟!

حالا ایراد پیدا کرد؟!

گفتم آخه اون روز نمیدونستم که چشمام ضعیفه!!!

وقتی عینک زدم تازه فهمیدم چه گندی زدی!

 

گاهی خیلی از ما انسانها، واقعا نمیدونیم و خبر نداریم که نقصی در وجودمون و حتی در طرز تفکرمون هست و فکر می کنیم بی عیب و نقص و کامل و سالم هستیم...

فقط وقتی می فهمیم که با خودمون بگیم...شاید حق با دیگرونه...شاید من اشتباه میکنم....

بعضی وقتا به عینک واقع بینی نیاز داریم تا بتونیم واقعیتها و حقیقت های دور و برمون رو ببینیم..

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟